تبليغاتX
با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوزم...

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوزم...

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوزم...

من دلم دلگیر است

من نه از تو نه از آن خالق پاک

و نه زین عالم و خاک

من ز خود دلگیرم ِمی گریم

که ندارم جز اشک روزنی راه فرار!

من دو پایم بسته ست

و دو دستم نیز زنجیر به هم

عقل و هوشی که نگو تعصیل است

حس عاشق شدنم ـ یادت هست؟ـ

دادی اش بر بادش

من کنون هیچ ندارم در دست

اشک از دیده روان می سازم

من دلم سخت خیلی دشوار

مرهمی بر سر فواره ی خون می مالد

چشم من دیری است انگار که هی می گرید...

                                                    چهارشنبه ۲۹/۳/۸۷

                                     وامروز همه چیز تموم شد.تموم شد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 16:7 توسط ندا |


 می خواستم فقط همینٍٍ ُُُ بگم که نزاشتی و گفتی نمی خوای چیزی بدونی!!!!!

امیدوارم خودت بخونیش......

باز من شدم من تو شدی تو

ما شکست و بغضمان هم

ردی از ما جا نماند و

تو پی خود من پی من

ساده گفتیم ساده ماندیم ساده رفتیم

کاش می ماندی و می ماندم کنارم در کنارت

من در اینجا مانده تنها

می نشینم دور از اینها

یادگاری می نویسم از تو از کودکی ها

می کنم فاش راز دل را ـ لیکن اما

می بماند کنج قلب ها ـ قلب من یک قلب تو دو

قلب ما سه ـ

یاد قلبیت همدم من

دوری ات هم زخم و مرحم....

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 12:16 توسط ندا |


...و آن روزکه سرما سخت سوزان بود

و باد و برگ عطری از یاد تو را با خود به دوشش داشت

یادم آمد...

ـ سال قبل آن روز که سردت بود

بدون هیزمی حتی دریغ ار شاخه ی خشکی

به کنج خانه ات تنها ـ

و قلبم را به جای هیزمت آتش زدم سوخت 

که تا شاید دمی گرمت کند گرما

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 13:10 توسط ندا |


کدامین نغمه را سر دادی از عمق وجودت

 که من از دور چون دیوانه و مستی

                           به سویت یک نفس راندم و

حتی لحظه ای زیر نگاه قاصدکها 

     و دمی زیر درخت ناروک ها هم

        نخواهم ماند ای یارم...

من آرام از کویر وحشتِ تنهایی و غمگین گذر کردم

        که تا آن کوله بارم را که پر بود

   از همه غم های غمگین

   ـ در کنارت - لحظه ای آرام - غرق در عمق نگاهت - ساکت

                     و خاموش ـ رها سازم

   من اکنون آمده خسته

    ز سنگینی این بار عجیب غمگین

هراسانم از آن لحظه

    که حرفی یا سکوتی

خطی از جنس جدایی بین ما اندازد و ما را جدا سازد.

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 13:22 توسط ندا |


با روزگار چه می کنی؟!

          با زخم سینه ات که مرحمی برایش نیست که نیست!!

با جگرگوشه ات که میرود و نمی ماند چه خواهی کرد؟!

با ماندن و رها شدن از هرچه هست و نیست

                   یا رفتن و جدا شدن از هرچه بود و نیست!!!....

          

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 10:0 توسط ندا |


خسته ام از بی کسی ها    از همه دل واپسی ها

از نگاه کهنه ی صبح            تا غروب سادگی ها

خسته از درهای بسته       وین همه دل های خسته

از جدایی نا رفیقی             وز همین بر باد رفته

کوچه های پوچ و خالی       خانه های بی اقاقی

آن حیاط پینه بسته            عکس مردابی و ماهی

خسته از واژه ی شاید        از همه باید نباید

از همه نامردمی ها                  وز هرآنچه خواهد آمد...

+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 9:35 توسط ندا |


ملالی نیست.حالمان خوب کمی هم بد

و اینجاست که استثنایی نیست تا بگویمت جز...

روزگارمان بدون تو هم می گذرد

در اندیشه بودم که دور از تو بودن را چگونه سپری کنم

غافل از آنکه دوریت در این خیال است که

با من چگونه تا کند.آسمان دیدگانم ابری نیست

شاید همه را همان روزها بارانی ساختم

و قطره قطره پایان یافت.

می گذرد و می گذریم از هر انچه که باید گذشت

از خویشتن از رفتن ماندن

و آن دورها هم از تو و از خیال تو...

و باز هم ملالی نیست

می روم تا روزی فریاد زنم

که بی تو آزادم و در بندم. 

 

+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 13:52 توسط ندا |


برای بی تو بودن های فردا

رهایی از نگاه بی کسی ها

فرار از جنبش و مرگِ صداقت

دروغ ِ حرف این نامهربان ها

نمی دانم کجا؟ تا کی؟ چگونه؟

قدم بردارم از این خاک تنها

+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 16:28 توسط ندا |


به پایان رسیدیم بدون هیچ آغازی

و این است تمام حرف من .

تمام حرف های نگفته ام

که تنها از پشت دیوار نگاهم  با تو

سخن می گفتند و افسوس...

افسوس انقدر نجوایش کم سو بود

که نه تو و نه من قادر به شنیدشان نبودیم .

آری و من به پایان می رسم 

بدون خاطره ای از رویای با توبودن

و من به پایان می رسم

بدون لحظه ای غرق در معجزه بودن

و من به پایان می رسم

با حسرت ذره ای از طعم آغاز

و من به پایان می رسم بدون...

و باز نقطه سر خط پایان

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 13:51 توسط ندا |


کاش آن سپیده دم که

حرف تو را با خدا می گفتم

بودی و همه را می شنیدی.

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 13:19 توسط ندا |


تو همان فرشته ای هستی که در بهار

قدم می زنی و برگ درختان

انتظار پاییز را می کشند تا جای

 قدم هایت را بوسه باران کنند

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 8:43 توسط ندا |


همیشه به خیلی چیز ها حسودیم می شد مثل شاعرا و و موسیقی داناو...
که چقدر راحت احساساتشون رو بیان می کنند .خیلی راحت یه جوری خودشون رو خالی میکنند.
وقتی همه چیز به بن بست میرسه و هیچ کس نیست که باهاش حرف بزنی آخر سر همین کاغذ و قلم هستن که به فریادمون می رسن.
خیلی راحت و آسون بود.چند باری امتحان کردم و یه جو اب حسابی گرفتم
همین جاست که وقتی هر حرفی رو بهش می زنی دیگه هیچ جایی درز نمی کنه
همین جاست که هر چی خودکارو روش میکشی و هر حرفی با هر باری روش خالی می کنی هیچ چیزی به زبون نمی یاره تازه خوشحال تر هم می شه.


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

خرداد 1387

دی 1386
آذر 1386
آبان 1386


Links

در نهایت می توان آغاز کرد
نیمه شب
من و تو
یه ساده دل
خدایا با توام حواست کجاست؟
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :